((بنام خدا))

غول های امتحان، روزهای سرد و گرم، بی برنامه گی ها،خشونت سفر..... تمام روزهایمان را پر کرده بود؛ اما زیبایی های پنهانی هم وجود داشت  که به این روزمرگی‌هامان شکل می بخشید.

بسیاری را قبل از اینکه در آن کلاس های تنگ و تاریک یاد بگیریم از کوچه پس کوچه‌ها و خیابان‌های این شهر درندشت چیزهایی  آموختيم که درهیچ قاموسی ثبت نشده،  ساده گی هایی که برای گذران؛ ناگزیر به آموختنشان هستیم. ساده گی هایی از این دست.....

 

وقتی صبح زود به سمت دانشگاه روانه می شوی د یگر می دانی آن پیچک های انسانی خواب زده که میان میدان لابه لایشان گم می شوی،همگی به انتظار اتوبوس این پا و آن پا نمی شوند و تنها کافی است زمزمه کنی کارگر...... و آوار شدن ساقه ها را ببینی. دیگر می دانی پیرمرد بلیط فروش روبروی  مترو را نه با بلند ترین سلام ها و نه با پهن ترین لبخند ها نمی توان از خر شیطان پیاده کرد که با اسکناس های چسب زده بلیطی بفروشد و کم کم  می فهمی که فقط برق سکه های زرد و نویی اسکناس های تانخورده است که مثل کلاغ زاغی چشمش را می گیرد. خالی از لطف هم نیست که از یر شیطنت اسکناسی کهنه جلوی رویش بگذاری و حدس بزنی امروز از کدام دنده بلند شده، تازه می توانی مهارت و سرعت عملت را در بل گرفتن اسکناسی که معمولا ازدریچه ی لاک پیرمرد به بیرون پرتاب می شود را تخمین بزنی.

 یاد می گیری چطور به شیوه های محترمانه به مترو پرتاب شوی. چطور خودت را از زیر دست و پای مردم جمع کنی  و حتی چطور با آویزان شدن به میله های مترو سرگرم شوی.

دیگر می توانی به راحتی بفهمی روزنامه فروش پشت ایستگاه تاکسی ها خیلی خوش ندارد که مجله هایش را ورق بزنی و روزنامه هایش را زیر و رو کنی،آنقدر از این کار متنفر است که گاهی وقت ها حتی اگر قصد خرید هم داشته باشی منکر مجله و روزنامه های توی دستت می شود وسعی می کند بی بهانه و با بهانه حتی شده با فحش و غرولندهای زیرلبی هرچه زودتراز شرت خلاص شود .

تجربه هایی هم هست که فقط مختص این دانشگاه است و بس مثلا دیگر می دانی از کدام کارمند باید با طولانی ترین جملات اطلاعات بگیری و برای حرف زدن با کدامشان تنها زبان اشارات کافی است.

یاد می گیری چطور بدون آب پاشی کردن دور و بریهایت از آبخوری‌های مهار نشدنی سلف آب بخوری و بدون لگد کردن کفش های بقیه، لیوان های چای را به سلامت به سر میز برسانی.

یاد می گیری وارد راهروی  ساختمان ارتباطات که می شوی آسانسور سمت چپ اگر شانس بیاوری خراب نباشد. اگر شانس بیاوری شلوغ نباشد. گاهی بین طبقات توقف می کند و به مرور زمان یاد می گیری  تنفست را کنترل کني، یاد  می گیری که جیغ نزنی و اینکه دستت را روی دکمه طبقه آخر نگه داری و از خیر آهنگ های بتهون، موتزارت و فخرالدینی که در هر طبقه به خلسه ات می برد بگذری تا بدون توقف به سقف بچسبی  وهروقت آسانسور نفس حبس شده اش را رها کرد آن وقت تو کبود پیاده شوی .

می دانم فروشنده های بوفه با پول خرد میانه ای ندارند و اگر از وجدان بویی نبرده باشی می توانی به راحتی با آدرس نشان به آن نشانی و باقیمانده پول خردهای خیالی حداقل چهار لیوان چای مجانی بگیری ا لبته اگر از وجدان بویی نبرده باشی........

و اینکه چیزهایی هم هست که به راحتی در هر ذهنی جای نمی گیرد اینکه تمام راننده های تاکسی آدم ربا نیستند. پله برقی ها چرخ گوشت نیستند و قرار نیست در هر پایین رفتننی تو را ببلعند و استخوان‌هایت را خرد کنند. اینکه تخمین زدن جزو فراموش شده ترین عادت های زندگیت می شود وهیچ وقت یاد نمی گیری  به موقع سر قرارهایت برسی.........

 ساده گی هایی که مثل صدای قطار تکراری است اما از پس هر پیچ و خمی که بگذرد تو را با هزاران دل آشنا می کند. گفتنی هایی که هیچ گاه خالی از لطف نبوده ونخواهد بود.

 

با سپاس از طيبه شريفي