قیل و قال دانشجویی برنگردد، دریغا...

دوران دانشجویی یکی از بهترین دوران زندگی هر جوانی است.دورانی سراسر خاطره و تجربه. روزها گذشت بدون آنکه من یا تو بخواهیم و روزی رسید که این دوران هم خاطره شد. دوران خوش دانشجویی و با هم بودن و دوران سخت سفرهای هر هفته با اتوبوس و قطار و...!

یاد ترم یک بخیر که سر کلاس استاد اسدی تصمیم گرفتیم این وبلاگ رو راه اندازی کنیم تا بتونیم دغدغه هامون رو بیان کنیم و حالا این وبلاگ تنها یادگاری مشترک ماست تا هروقت دلتنگ هم شدیم نگاهی به این دنیای مجازی بیاندازیم و جویای احوال هم باشیم.

یاد بوفه بیمارستان بوعلی بخیر که تفریحگاه همه ما بعد از کلاس بود و تجمع دوستان (و البته یاد گربه هاش بخیر نباشه!).

یاد جلسه دفاعی بخیر که به جای استفاده از دفاع به لطف پریچهر برای هم بیسکویت و شیرینی رد و بدل می کردیم و خنده و شوخی و تیکه هایی که به خوش نیت برای فیلم برداری کردنش از دفاع همشهریش رد و بدل می شد.

یاد کلاس استاد رستمی بخیر که مدام می گفتند :شما همکارای ما می شوید و...

یاد کلاس دکتر ببران بخیر و کنفرانس ها و پاورپوینت های بعضی ها!

یاد کلاس دکتر علوی و اون بحث های شیرین بخیر، البته یاد عین -جین و فرمایشات استاد غیاثی در کلاس هم بخیر.

یاد کلاس دکتر زیباکلام و اعصاب نداشتن هاش و تعریف زیبایش از تاریخ و مریم گفتن هاش به اینجانب، بخیر.

یاد دکتر گرانمایه که همیشه عجله داشت و اخرش نفهمیدم برای چی این همه عجله! بخیر.

یاد دکتر شاه محمدی و تنبل گفتن هاش بخیر.

یاد دکتر عقیلی و باکلاسیشون بخیر.

یاد دکتر رسولی و درس سختشون و بازم باکلاسی ایشون هم بخیر.

یاد دکتر دهقانشاد و مهربونی ها و چایی هایی که سر کلاس می نوشید بخیر.

یاد دکتر پژوهش فر و سفرهایی که قرار گذاشتیم با هم بریم و نرفتیم و همش تقصیر احسان و مجید بود بخیر.

یاد برو برو گفتن های دکتر دادگران بخیر(قابل توجه عین - جین).

یاد دکتر صفایی و آرامش و صفایش و رونویسی های ما بخیر.

و  البته و صد البته یاد آقای نقشینیان و تحویل نگرفتن هاش و نشنیدن صدای ارباب رجوع هاش و عصبی شدن بر و بچ بخیر!

یاد مهمانی روز آخر که اسلام برای خداحافظی ترتیب داد و سنگ تمام گذاشت، بخیر. همه بچه ها خوشحال بودن اما یه بغض ته چهره همه دیده می شد.

یادمه با شروع هر ترم نگران رفت و آمد و خستگی راه و مرخصی از اداره و ... بودیم و مدام با خود زمزمه می کردیم ای کاش زودتر تموم بشه اما حالا...

مطمئن هستم هرچه زمان بگذرد حسرت تکرار این دوران در دلمان باقی می ماند.

و اما روز آخر با اشکهای طیبه و شادی، شوخی ها و شیطنت های جوکار،خوش نیت،پوری و الهی پور ؛ بغض اسلام؛ کتابهای سمیرا؛ حافظ خوانی زهرا؛ شیطنت ها و شرین زبانی های پریچهر و مریم؛ نوازندگی افشار؛ عکاسی غزال؛ میوه چیدن علیرضا برای غزال؛ مهربانی های الهام؛ حرفهای شیرین شمسی و زری؛ خنده های مریم امیری؛ عجله کردن های زینب؛ عجله نکردن های سپیده؛ و جای خالی غیاثی، حسین زاده،حکیمه، شکوفه و معصومه عزیز و بچه های مرتبط مثل متین، حیدری ،عسگری و دیگر دوستان.

در باغی از درختهای آلبالو و زردآلو و مهربانی و صمیمیت که با همخوانی مرغ سحر ناله سر کن ...داغ مرا تازه تر کن از هم جدا شدیم.

 

به امید دیدار هم بچه ها در اردیبهشت سال آینده.

شفیعی(ندا)